تبليغاتX
همه چی و هیچی
عکسهایی از فیلم زن ها فرشته اند

 

برید ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 1:34 توسط آسمان |


فعلا نظر بدین تا بقیه اش
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 21:12 توسط آسمان |


من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف میزنم

 

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

(فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 20:34 توسط آسمان |


فروغ فرخزاد


دنیای سایه ها

شب به روی جاده نمنک
 سایه های ما ز ما گویی گریزانند
دور از ما در نشیب راه
در غبار شوم مهتابی که میلغزد
سرد و سنگین بر فراز شاخه های تک
سوی یکدیگر به نرمی پیش می رانند
شب به روی جاده نمنک
در سکوت خک عطر آگین
نا شکیبا گه به یکدیگر می آویزند
سایه های  ما ...
همچو گلهایی که مستند از شراب شبنم دوشین
گویی آنها در گریز تلخشان از ما
نغمه هایی را که ما هرگز نمی خوانیم
نغمه هایی را که ما با خشم
در سکوت سینه میرانیم
زیر لب با شوق میخوانند
لیک دور از سایه ها
بی خبر از قصه دلبستگی هاشان
از جداییها و از پیوستگی هاشان
جسمهای خسته ما در رکود خویش
زندگی را شکل میبخشند
شب به روی جاده نمنک
ای بسا پرسیده ام از خود
زندگی ایا درون سایه هامان رنگ میگیرد ؟
یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟
همچنان شب کور
 میگریزم روز و شب از نور
تا نتابد سایه ام بر خک
 در اتاق تیره ام با پنجه لرزان
راه می بندم بر وزنها
 می خزم در گوشه ای تنها
ای هزاران روح سرگردان
گرد من لغزیده در امواج تاریکی
سایه من کو ؟
نور وحشت می درخشد در بلور بانگ خاموشم
سایه من کو ؟
سایه من کو ؟
او چو رویایی درون پیکرم آهسته می روید
 من من گمگشته را در خویش می جوید
پنجه او چون مهی تاریک
میخزد در تار و پود سرد رگهایم
 در سیاهی رنگ می گیرد
طرح آوایم
 از تو می پرسم
ای خدا ... ای سایه ابهام
 پس چرا بر من نمیخندد
 آن شب تاریک وحشتبار بی فرجام
 از چه در ایینه دریا
صبحدم تصویر خورشید تو می لغزد ؟
 از چه شب بر شانه صحرا
 باز هم گیسوی مهتاب تو می رقصد
 از تو می پرسم
ای خدا ای ظلمت جاوید
در کدامین گور وحشتنک
 عاقبت خاموش خواهد شد
 خنده خورشید ؟
من نمیخواهم
سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم
من نمیخواهم
او بلغزد دور از من روی معبرها
یا بیفتد خسته و سنگین
زیر پاهای رهگذرها
او چرا باید به راه جستجوی خویش
روبرو گردد
با لبان بسته درها ؟
او چرا باید بساید تن
بر در و دیوار هر خانه ؟
او چرا باید ز نومیدی
پا نهد در سرزمینی سرد و بیگانه ؟
آه ...ای خورشید
لعنت جاوید من بر تو
 شهد نورت پر نیمسازد دریغا جام جانم را
با که گویم قصه درد نهانم را
سایه ام را از چه از من دور میسازی ؟
لز چه دور از او مرا در روشنایی ها
رهسپار گور می سازی ؟
گر ترا در سینه گنج نور پنهانست
 بگسلان پیوند ظلمت را ز جان سایه های ما
آب کن زنجیرهای پیکر ما را بپای او
یا که او را محو کن در زیر پای ما
آه ... ای خورشید
 لعنت جاوید من بر تو
 هر زمان رو در تو آوردم
 گر چه چشمان مرا در هفت رنگ خویش
 خیره تر کردی
 لیک در پایم
 سایه ام را تیره تر کردی
از تو می پرسم
ای خدا ... ای راز بی پایان
 سایه بر گور چیست ؟
 عطری از گلبرگ وحشتها تراویده ؟
بوته ای کز دانه ای تاریک روییده ؟
 اشک بی نوری که در زندان جسمی سخت
 از نگاه خسته زندانی بی تاب ! لغزیده ؟
از تو میپرسم
تیرگی درد است یا شادی ؟
جسم زندانست یا صحرای آزادی ؟
ظلمت شب چیست ؟
شب خداوندا
سایه روح سیاه کیست ؟
وه که لبرزیم
از هزاران پرسش خاموش
 بانگ مرموزی نهان می پیچدم در گوش
 این شب تاریک
سایه روح خداوند است
سایه روحی که آسان می کشد بر دوش
با رنج بندگان تیره روزش را
آه ...
او چه میگوید ؟
او چه میگوید ؟
خسته و سرگشته و حیران
میدود در راه پرسش های بی پایان
 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 20:30 توسط آسمان |


بعدها

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خک میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمنکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر اینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خک دامنگیر خک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 20:23 توسط آسمان |


بعدها

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خک میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمنکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر اینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خک دامنگیر خک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 20:23 توسط آسمان |


در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمیاید
اندوهگین و غمزده می گویم
شاید ز روی ناز نمی اید
چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دامهای روشن چشمانم
 می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم
مغروق این جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
 می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد ‚ درد سکت زیبایی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
 در لا بلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفسهایش
نوشد بنوشد که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر
در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد
خکسترم بماند در بستر
 در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
 در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوسها را
می خواهمش دریغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تیره به تنهایی
 می خوانمش به گریه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پایان
او آن پرنده شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 20:19 توسط آسمان |


زن چیست؟ مرد چیست ؟ دختر ؟ و پسر چیست

لطفا جواب دهید تا به جواب های جالب برسیم ممنون اسمان

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 20:2 توسط آسمان |


توی اینترنت گشت می زنیم از ۵۰تا وبلاگ ۳۰ تاش از غمه از جدایی چرانظر بدید

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 11:8 توسط آسمان |


همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد

 

 

 

از وبلاگ عشق

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 10:39 توسط آسمان |


همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 10:38 توسط آسمان |


چرا جوانان ما به راه های فساد کشیده می شوند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 10:28 توسط آسمان |


پشت این پنجرها دل میگیره غم و غصه دل و تو میدونی

 

وقتی از بخت خودم حرف می زنم چشام اشک بارون میشه تو میدونی

 

عمریه غم تو دلم  زندونیه دل من زندون داره تو میدونی

 

هر چی بهش میگم تو آذادی  دیگه میگه من دوست دارم تو میدونی

 

میخوام امشب با خودم شکفه کنم شکفه های دلمو تو میدونی

 

بگم ای خدا چرا بختم سیاست چرا بخت من سیاست تو میدونی

 

پبجره بسته میشه شب میرسه چشام آروم نداره تو میدونی

 

اگه امشب بگذره فردا میشه مگه فردا چی میشه تو میدونی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 19:8 توسط آسمان |


ممنون از نظراتتون شاید افسرده نشان می دهد ولی من بعضی مواقع افسرده ام بعضی موارد الکی شادم نظرات رو حالا باز می کنم

 

Marquis.Manson

 
زندگي- اي صبر سنگين!- ميشمارم لحظه ها را
با تپيدنهاي قلبي كز تو ديگر كرده سيرم
خواب مغناطيسيم را هيچ بيداري نباشد
هر كه شيطان , ميپرستم, هر چه فرمان مي پذيرم....
 
 
نویسنده: استاتیرا
در فراسوی آن دود سیگار هم امیدی هست
آرزویی برای فردایی بهتر...
فردایی که من در آن شریکم
 
 
نویسنده شهره جون
 
 
بايد اهميت در نگاه تو باشد، نه در آنچه مي نگري"

 
 
نویسنده: بهار(بغض بهار)
 
خیس و خسته به خانه می آیم
بس است ! دیگر نمی خواهم که شاعر باشم
می خواهم خود باران باشم ...
باید بروم ؛ باید جایی دور بروم
 
نویسنده: می نو
 
همه چیز تلخ ، همه جا تلخ....دلم هوای زندگی کرده.... هوای چای . خرما....شیرینی...بچگی...زندگی...
 
 
 
نویسنده: مژده
 
سیگار که می بینم یاد زندگی می افتم

چون به قول صادق هدایت زندگی مثل یه سیگاره ، هی میکشیمش و آخر سر تموم می شه ماله بعضی ها هم نرسیده با آخر خاموش می شه ...

سیگار یعنی زندگی
 
 
نویسنده: روح الله جلیلی
 
سلام همه
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
 
 
نویسنده: Marquis.Manson
 
امرسون :
بيشترين تأثير افراد خوب زمانى احساس مى شود كه
از ميان ما رفته باشند.
 
 
نویسنده: استاتیرا
 
یک روز در اوج صاف بودن
در اوج پاک بودن
و در اوج دیوانگی
تصمیم گرفتم که برای خوشحالی کودک زیبای باغ رویایم گلی را بکارم.
گل رزی قرمز و زیبا را کاشتم و کودک را خنداندم و به بیرون از باغ رفتم.
اما مرا در بیرون بی منطق باغ رویایم گرفتند و به زندانم انداختند..!
و چه بد انداختند...
جایی که دیگر نمیدانستم که هستم و کجایم...
جایی که رویایم را ازم گرفتند..
جایی که دیگر فراموش کردم که میتوان از خوشی گریه کرد.....
فردایش مرا به دادگاه بردند!
دستم بوی گل میداد...
مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند!!!
اما هیچ کس حتی فکرش را هم نکرد که من شاید گلی را کاشته باشم.......
 
 
 
نویسنده: دلتنگ
 
من آن خزان زده برگم که باغبان طبیعت ؛ برون فکنده زگلشن به جرم چهره ی زردم !
 
نویسنده: بهار(بغض بهار)
 
می خواهم به آرزوی فردای نیامده به خوابی فرو روم شیرین
با یاد خاطراتی به رنگ مهتاب و ستاره
با صدای چک چک باران
و سرمای نسیم رودخانه
که بوی تو را در ذهنم به میهمانی می خواند .
باز هم می گویم :
مدتهاست که حسرت خواب را به بستر تب زدهء شب می سپارم.
من امروز را به آرزوی فردا نفس می کشم
 
 
من واقا ممنونم از نظراتتون من از خوشحالی دارم پر می کشم علت اینکه نوشته هام کمی غمناکه اینکه من خودم فکر کنم یه رو حیهی حساسی دارم برای همین به هر حال ممنون
 
 
 
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 18:58 توسط آسمان |


... آری اینچنین است !

... آری همنوع من چنین است، میشود کاری کرد ؟ نه...! هرگز!

به جرات می توانم بگم ، میفهمم که چه میکشی و از چه باید رنج ببری.

می دونم!

 می دونم، نه تنها تو بلکه هزاران پیکر خسته و مجروح، جسته و گریخته، این جا و آنجا ، آه پراز درد و سوز اینها را میتوان شنید.

اما چه میتوان کرد نمی دانم؟!

می دونم که نقاب فریبینده بصورت زده اند ، می دونم که بدجوری پشت سری مزخرف ترین مقدسات قائیم شده اند ، می دونم که اعتقادات مارا به بازی گرفته اند، و خوب فهمیده ام که خدا، پیامبر، دین و مذهب را کج تفسیر کرده اند، تا بتوانند ازش نان بخورند و زندگی کنند و خوب هم زندگی کنند. و تمام گند کاریهایش را با یک حدیث و روایت جعلی توجه کنند.

اما چه میتوان کرد نمی دانم؟!

می دونم که من و تو محکوم به این سرنوشتیم، و این تقدیر من و تو است، نه تنها تو و من بلکه هزاران انسان قربانی این سرنوشت است. در اذهان ما اینجوری تزریق و تلقین شدکه: هرچه خدا خواسته از وقت کرده و خواسته، هرکاری برخلاف آن گناه نابخشودنی است و عاقبت هم جهنم...!

اما چه می توان کرد نمی دانم ؟!

می دونم مذمت دنیا را بری من وتو گفتند و خود شان غرق در لذتها شکمو شدند. می دونم که دنیا را بصورت یک قصه تلخ برای من تو حکایت کردند و خود شان با خانها و خاقانهای زمان و با زور، زر، و تزویر یکی شدند.

اما چه می توان کرد نمی دانم؟!

می دونم تمام خرافات محض را بنام دین و مذهب به نفع خود تفسیر کردند و از این ها مجسمه های خشک مقدس بوجود آوردند که نه گفتن در برابر آنها گناه نابخشودنی است.

اما چه می توان کرد نمی دونم؟!

اما این را می دانم که حد اقل تو این شانس را داشته ای و داری که با بحران هویت رو برو نبوده ای. و از بی هویتی رنج نمی بری، تو نمی دونی نسل جوان که امروز این طرف مرزها زندگی مکنند از چه بحرانی رنج میبرند ، دچار چه فشارهای روانی و روحی که نیستند. حد اقل تو...

اما چه می توان کرد نمی دونم ؟!

چه میشود که درد دل یکی از همنوعانم را در ادامه بخوانید !

 

                                         خطاب به روحانی اداره ام :

تو ملبس به لباس پیغامبر بودی

 تقدیس شدی تاریخ و تریبون را قبضه کردی
 در محرومترین نقاط سرزمین من برایت منبر ساختند

 

محل کار من به یک اردوگاه کاراجباری می ماند. همه چیز تحت امرمدیران چکمه پوش اداره هست. کارمندان بایستی اوامر ملوکانه مدیران خود را بی کم و کاست اجرا کنند. مانند همه ادارات ایران اسلامی اقامه نماز جماعت یکی از آیین های اجباری این محیط عجیب و غریب است. باید پشت سر کسی نماز بگذاری که علاوه بر اختلاف عمیق معرفتی و عقیدتی، منتقد و معترض شخصیت و اندیشه اش نیز هستی. باید علاوه بر اقتدا به او، سخنرانی اش را نیز بشنوی و  گوش جان بسپاری به فرمایشات  بی سر و ته معنوی و حمد و ثنای چاپلوسانه سیاسی این موجود به اصطلاح روحانی.

دیروز روحانی اداره ام بر مسند اندیشه(!) و ایمان(!) نشسته بود و فرمایشات ملوکانه خود را به سمع و نظر ما می رساند از روابط دختر و پسر صحبت می کرد و از مساله ازدواج و توصیه می کرد به خانواده ها برای عجالت درعروس و داماد کردن فرزندانشان. در میانه خطابه اش جمله ناقصی گفت که مرا آتش زد او گفت : « کسی که در سن 30 سالگی ازدواج می کنه دیگه نمیتونه ... دیگه ... آخه ... » ادامه نداد به پوزخند بی شرمانه ای اکتفا کرد.

او بحثش را پی گرفت و من دلم آتش گرفت می خواستم داد بکشم و بگویم : « چی رو نمی تونه حاج آقا! » ولی من از ترس(!) هیچ نگفتم  عاقلانه عمل کردم و دم نزدم  ولی در درون خود جیغ زدم و بر در و دیوار تاریخ کوفتم سوالم را اینجا از این روحانی محترم و از هم مسلکانش می پرسم.

 

                                                      ***

 

حاج آقا! لطفا به من بگو کسی که در سن 30 سالگی ازدواح می کند توانایی چه چیزی را ندارد؟ چه کاری را نمی تواند انجام دهد؟ ازعهده چه فعل انسانی بر نمی آید؟

حاج آقا من دو سال دیگر 30 سالم می شود با توجه به مشکلات معیشتی و برنامه های تحصیلی ازدواجم به بعد از 30 سالگی ام موکول می شود جمله حکیمانه شما در منبر وعظ و هدایت سخت نگرانم کرده است در صورت ازدواج در سی سالگی من ناتوان کدامین فعل انسانی ام خواهم بود حاج آقا! من چه چیز را نخواهم توانست؟

حاج آقا! اضطراب انسان را نابود می کند بنابه فرموده گهربار شما من در زندگی زناشویی ام ناتوان خواهم بود ناتوان چی حاج آقا؟

حاج آقا! منظورت ناتوانی های جسمی که نیست چون به گمان من انسان عادی در 30 سالگی خوب می بیند ، تیزمی شنود ، دقیق لمس می کند، ظریف می بوید، عالی می چشد، زیبا حرف می زند و محکم راه می رود.

حاج آقا! به گمانم منظورت ناتوانی مالی هم که نیست خودت بهتر می دانی دهه چهارم زندگی آغاز مکانت مالی و تبحر اقتصادی انسان است. جیب های انسان در30 تا 50 سالگی لبریزتر از پیش و پس است.

حاج آقا! حدس دیگرم اینست که منظورتان از این جمله ناقص حکیمانه، ناتوانی در تاسیس خانواده است فکر نمی کنم شما بر این باور باشید که انسان 30 ساله توان بنای بنیان خانواده را ندارد چون در اینصورت به طریق اولی سنین پایینتر هم نمی توانند... .

حاج آقا! نکند منظورت عشق ورزیدن است؟ یعنی دو سال دیگر تاریخ مصرف زیست عاشقانه من تمام می شود؟ تصورش خوفناک هست حاج آقا! زندگی منهایی عشق برای من تلخ است خیلی تلخ تلختر از تحمل تو!

حاج آقا! نکند برای حفظ عفت کلام قسمت دوم جمله را ناقص گفتی نکند منظورت ناتوانی در روابط جنسی است؟ آیا من 30 ساله نمی توانم.... ؟ حاج آقا این محرومیت بزرگ غیر منصفانه است.

حاج آقا! من می ترسم راهنمایی ام کن! من از سی سالگی ام هراس دارم از دست دادن هر کدام از توانایی های انسانی برای من در سطح یک فاجعه است.

حاج آقا! حرف هایت دلم را عزاخانه کرد به من بگو من صاحب عزای کدامین صفت انسانی ام هستم به من بگو من دو سال دیگر در ماتم کدامین توانایی خدادادی ام خواهم نشست؟

تقصیر ندارم حاج آقا! من نمی توانستم همچون تو در 19 سالگی ازدواج کنم. تو هنوز خط بر گونه هایت نیافتاده بود و چند روزی از بلوغت نگذشته بود که ازدواج کردی. تو هنوز طعم تلخ خواهش های نفسانی و محدودیت های جنسی جامعه را نچشیده بودی که داماد شدی شوهر دختری 15 ساله!

تو طلبه بودی اطرافیات زندگی را برایت تامین کردند  تو در اوج شادابی و طراوت کامروا شدی و شیرین ترین لذت دنیا را چشیدی لذتی که من در 28 سالگی ... .

 

1

 

 

حاج آقا! اجازه بده رک بگویم اعتقاد دارم که تو با رنجی که ما انسان های دون پایه(!) می بریم بیگانه ای! تو رنج نهفته در درون و بغض فروخورده ما را نمی فهمی! پس لطفا درم مورد زندگی ما قضاوت نکن و ازوعظ و هدایت ما دست بکش. چطور می توانی مرا هدایت کنی در حالیکه از مصائب روح، مشکلات جسم و خواهش های دل من خبر نداری؟

دکتر چمران می گوید : « ارزش هر انسان به اندازه درد و رنجی است که در راه خدا تحمل می کند » اگر چنین باشد من از تو سرترم حاج آقا! اما نمی دانم چرا همیشه تویی که بر مسند می نشینی و همیشه تویی که از همه چیز برخورداری و همیشه منم که از هرگونه برخورداری محرومم.

حاج آقا! تو کنکور ندادی و لیسانس گرفتی!! هیچ می دانی اضطراب کنکور یعنی چه؟ می دانی تمرین تست یعنی چه؟ پشت کنکور ماندن و رتبه نیاوردن یعنی چه؟  

حاج آقا! تو دانشجو بودی دانشجوی دین. پول گرفتی و درس خواندی فارغ التحصیل که شدی تریبون ها برای تو آماده بودند ... و من نیز دانشجو بودم دانشجوی دین اما برخلاف تو من پول می دادم و درس می خواندم فارغ اتحصیل که شدم دربدر شدم دربدر و آواره.

حاج آقا! تو از دوسال بیگاری بنام خدمت مقدس سربازی هیچ تصوری نداری. بر خود نام مقدسی نهاده ای: سرباز امام زمان! آیا سرباز امام زمان نباید دوره های مقدس نظامی بگذراند؟ تو اصلا می دانی آسایشگاه، صبحگاه، پست شبانه، پیش فنگ ، پافنگ و ...  یعنی چه؟ اینجا هم که دست از سر من برنداشتی اینجا هم آمدی به وعظ و هدایت من! من خاک آلود و خسته از تمرین های نظامی باید قامت رعنا و قبای ترو تمیز و منبرقدسی تو را تحمل می کردم.

حاج آقا! تو روحانی بودی جامعه برای تو جا باز کرد تو بدون اینکه تلاش کنی صاحب شان و منزلت اجتماعی شدی منزلتی که یک معلم با 30 سال تلاش شبانه روزی برای تربیت فرزندان جامعه اش کسب نمی کند.

حاج آقا! تو ولایی بودی و جایگاه والایی داشتی. خواسته و ناخواسته صاحب قدرت سیاسی شدی هرجا که رفتی نماینده ولایت خطاب شدی و بر مسند نشستی.

حاج آقا! تو ملبس به لباس پیغامبر بودی و تقدیس شدی تاریخ و تریبون را قبضه کردی در محرومترین نقاط سرزمین من برایت منبر ساختند تا تو با توسل به آیه های عذاب قرائت خود را از دین بر جامعه ای فقیر و مظلوم تحمیل کنی.

و تو نماینده خدا در روی زمین بودی صاحب مصونیت اجتماعی، قانونی و سیاسی شدی. تنها یک مرجع حقوقی می تواند تو را بازخواست کند: دادگاه ویژه روحانیت؛ که آنهم در قبضه طولای هم قطارانت هست.

حاج آقا! تو با تلاش کوچکی به برتری بزرگی رسیدی و من با تلاش بزرگم که تو بهتر می دانی از نیازهای اولیه یک انسان محرومم و ازدواج برای من حاج آقا! در 30 سالگی هم در سطح یک رویاست.

حاج آقا! نماز و روزه ، دلم را در اوج طوفان آرام می کند نماز که می خوانم اینهمه تلخی و ناکامی را فراموش می کنم اما حاج آقا! به من می گویند در این سکوت زیبای عرفانی به تو اقتدا کنم و فرمایشات تو را گوش کنم و از تو تقلید کنم ... .

حاج آقا! به آنها که مرا به تقلید از تو مجبور می کنند از ترس طرد شدن چیزی نمی گویم اما به تو التماس می کنم تو را به خدا ولم کن! حداقل در این یک مورد بیخیال من شو! مرا با خدایم تنها بگذار! دوست دارم با خدا که حرف می زنم مزاحمم نشوی... !

حاج آقا! تو ادعا کردی که من 30 ساله نمی توانم قبول! من هم می گویم تو نمی توانی ... . تو جمله را ناقص گذاشتی و ناتوانی مرا شرح ندادی  اما من جمله ام را کامل می کنم و ازعجز تاریخی تو می گویم.

تو تمام تاریخ، فرهنگ، جامعه و خانواده مرا تسخیر کرده ای همه چیز مرا زیر یوغ قدسی خود برده ای مادرم تو را بیشتر از من دوست دارد از کلاهی که بر سرش گذاشته ای خبر ندارد. جامعه ام تو را بر روشنفکران و آزادیخواهانش ترجیح می دهد و تاریخ سرزمین من تو را تقدیس می کند.

اما جاج آقا! من فاجعه را فهمیده ام تو را شناخته ام به زور و زر و تزویر تو پی برده ام سعی می کنم مادرم را از چنبره قدسی تو نجات بدهم ، جامعه را آگاه سازم و تاریخ را دوباره و درست بنگارم.

سختی را را می دانم. می دانم تو چه گرز سنگینی به دست داری تو را می شناسم و زنجیر را و زندان را و فتوا را و اعدام را و اعدام انقلابی را ... . با اینهمه تو دیگر نمی توانی حاج آقا تو دیگر نمی توانی!

تو دیگر نمی توانی بفریبی حاج آقا!

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/09/10ساعت 5 بعد از ظهر توسط شکسته | 6 نظر

... میدونم که اصلازندگی من مستعد آنست یا بوده است که زهر آلود باشد٬ و من بجز این زندگی دیگری را نمی توانم داشته باشم .

از ته دل میخواهم آرزو کنم که خودرا تسلیم خواب فراموشی بکنم ٬ اگر این فراموشی یکروزی یعنی همین لحظه ممکن میشد و دوام میداشت٬ اگر چشمانم بهم میرفت در ورای یک خواب آهسته و عدم و هستی خودم را احساس نمی کردم و اگر میشد در یک آهنگ غریب موسقی ممزوج٬ و دردست امواج عدم محو و ناپدید میشدم حتما که به آرزوهایم رسیده بودم.!

ایکاش در انزمان سر تاسر زندگی ام را مثل خوشه های انگور بادست خودم فشرده بودم و شیره آنرا ـ نه٬ شراب انرا ـ چکان چکان در حلقوم خشک سایه ام چکانده بودم٬ خوب میفهمم که زندگی ام مثل همان دودسیگار که اون بدبخت معتادرا ...

آری اون روزیکه دیدم روی خیابان جان داده بود٬ زندگی من هم خورده خورده دود شده و سر انجام مرا نابود خواهد کرد.

وقتکه اورا دیدم باصورتش به زمین خوابیده بود و سیگارش را به وسط لبانش روی زمین تکیه داده بود نمی دانم که چند دود از ان سیگار را خوب کیف کرده بود و...

اما سر انجام سیگارش بدون اینکه تکان خورده باشد آرام آرام دود شده و همرای روح او در فضا پراکنده شده بود. البته من روح گفتم و این مردم که به روح اینطور چیزها عقیده ندارند٬ برفرض هم اگر ... نمی توان انرا انکار کرد ....

چقدر سرنوشتم در همون لحظه در پیش چشمم مجسم شد. گرچه او کاملا مرده بود ٬ آری مطمئینم که او مرده بود چون آمبولانس برای انتقال او حاضر شده بود. ولی انگار من حس کردم چشمانش به من خیره شده است ٬ یعنی چشمانش را بازکرده بود شاید مرا به همراهی می خواست یا میخواست حقیقتی را برام بگوید.

و بگوید که تنها مرگ است که دوروغ نمگوید و به وعده اش وفا میکند٬ و حضور مرگ همه موهومات را نیست ونابود میکند و مرگ است که مارا از فریبهای زندگی نجات میدهد و درته زندگی ٬در اون ته ته ٬ فقط اوست که ادم را صدا میزند.

بربچه های را میدیدم که بدقت به چشمان او خیره شده بودند٬ یواشکی تو گوش هم چیزهای میگفتند و من نمفهمیدم ... و این را خوب فهمیدم که در تمام زندگی همین لحظه در جرگه این ادمها هستم یعنی چشمان او تنها مرا به خود جلب نکرده بود بلکه دیگران هم مثل من ....

من هم آرزو کردم که دوران کودکی خود را بیاد بیاورم و خودم را دربین اینها احساس کنم ...

اما وقتکه بیادم می آمد و انرا حس میکردم مثل همان ایام سخت و دردناک بود...!

حالم که بهتر شد تصمیم گرفتم بروم٬ بروم خودم را گم کنم٬ مثل پرندگانی که هنگام مرگ شان ٬ خودرا مخفی میکنند وقتی چند قدم دورتر شدم صدای زنیکه مسئولم است را شنیدم که سوار ماشین شویم و برویم چون قرار ملاقات بادکتر داشتیم مثل انکه اینها هم فهمیده اند که امیدی زیادی به من نیست اما نمی دانم چرا هر روز قرار ملاقات با روانشناس بهتر ٬ متخصص تر٬ معروفتر...

میدونی وقتکه اونجا میروم به من میگن هرچه که دلت میخواهد بگو...

هرچه که میخواهی بگو...!!

میدونم...! میدونم که پوز میگیرند ...

میدونم که میخوان بگن که علم جدید همه کاره اند!

میدونم که ادعاهای بزرگی دارند...

مهم نیست در همین خیالات واهی خود را سرگرم کنید ... ولی من خودم را خوب نگاکرده ام خودم خوب مطمئین هستم که چه میشود ... بخصوص وقتکه از تاریکی به .... ؟ روشنائی ...؟ نمی دانم ...

به هر حال خودم را دیدم و میبینم یعنی خوب میبینم ...

خوب میبینم که دور و برم چه میگذرد و خوب میبینم که...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/30ساعت 5 بعد از ظهر توسط شکسته | 15 نظر

مرده بودم زنده شدم،گریه بودم خنده شدم

دولت عشق آمدو من دولت پاینده شدم   (مولوی)

همنوعان خوبم سلام!

برخلاف انتظار شما، اگر نوشته هایم رنگ رنگ به نظر میرسد دلیلش این است که تا حا لا موذون این آن بودم ، گرچه من درنوشته های قبلی ام گفتم که شاید نوشته های بعدی ام همچنان رنگ رنگ باشد و این بستگی به حالات روحی و روانی در جریانهای زندگی ام دارد که هر روز اتفاق می افتد.

اما نکته دیگر را هم در لابلای اینها گفته بودم:

و آن تابش پرتوهای بود که از آن نقطه پایان تاریکی ها به چشمم میرسید، واقعیت این است که بیشتر احساس ترس میکردم تا احساس آرامش و امید.

 و لی در این اواخر،احساس میکنم که، نه راستی اصلا حس میکنم اصلا لمس میکنم که این نقطه های نورانی هرکدام به یک منبع بزرگ و بی نهایت بزرگ و اصلا به یک منبع نا محدود از نور تبدیل شده است.

و این نکته را هم یاد آوری کنم که به این راحتی ها نبود نصف عمر را و اصلا تمام عمرم را زجر کشیدم شاید شانس من چنین بوده است بعد از این همه زجر و... توانستم خود را از تاریکی نجات دهم.

البته در تحقق این هدف که خیلی نقش عمده را داشت یکی از همنوعانم بود که در همین فضا با او آشنا شدم یا شاید ان نقطه های نورانی او بود یا او اصلا این پیغام را به من داد که ان نقطه های نورانی منبع از نور است که اگر بتوانم برسم، و او مرا همراهی کرد، آری حقیقت هم همین است او بود که مرا خبر داد او همان نسیم صبح (باد صبا) بود که به پیام آشنائی اشنا را نوازش کرد.

نکته دیگری را هم بگویم و ان اینکه همه انچه را که نوشتم مربوط به خودم نبود اصلا مربوط به کسی دیگر هم نبود و مربوط به غیر خودم یعنی سایه ام بود، به همین جهت شاید من به تاریکی پناه آوردم اما از این حرفم خیلی مطمئین نیستم.

بودن در تاریکی خوبی اش این بود که من سایه ام را نمی دیدم یعنی سایه ام با من یکی میشد اصلا سایه ام  در این تاریکی نابود شد اما بازهم مطمئین نیستم به هرحال ...

وقتکه از تاریکی بیرون آمدم یک ارزو کردم:

ای کاش یک نقاش بودم !

کاش یک نقاش بودم !

تا نقش میکردم غروب خورشید روزگارم را

درپشت کوه های سخت سنگدلی ها

ناپدید شدن ستاره گان را در پشت ابرهای سنگین وتیره

تیره گی سیاهی شب را

و در آن ظلمت بی پایان... نقش میکردم

تبسم خسته ای را

که از خصم، ستم روزگار و زمانه خویش

به تاریکی شب پنا آورده باشد،

چرا؟

چون دیگر نمی خواهم!

نیش های باز کینه،نفرت و زجر را

تا سایه ای افسرده ای مرا که در تاریکی احساس ....

نشانه رود.

چرا ؟

چون دیگر نمی خواهم سقوطم را ...

چون دیگرنمی خواهم پوسیدنم را ...

دراین روشنی عریان و برهنه تماشا کنند

 

 

 

. از وب سقوط برداشتم کمیش را خواندم ولی خیلی قشنگ بود کمی روحیاتم اشنابود

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 22:52 توسط آسمان |